تبليغاتX
ای انسان همانا تو به سوی خداوندت رهسپاری

کودک دلش گرفته است، خسته است از سیاست بازی و سیاست زدگی مردمی که حتی الفبای

سیاست را ندانسته ابراز نظر می کنند و این و آن را به باد نقادی می کشانند، خوب را جای بد متهم می

کنند و بد را جای خوب شادمان.

کودک حوصله اش سر رفته، دلش بازی می خواهد، بازی ها و سرود های کودکانه

دلش برای برای بهانه های کودکانه هم تنگ شده است، اما غافل از آنکه همه چیز به جرم سیاست به

سلاخی درآمده اند حتی هنر و فرهنگ، حتی پارک ها و حتی تمام کودکان و پیران.

حتی پدر هم نان سیاست به خانه می آورد، مادر نیز شب ها قصه ی سیاست می گوید اما...

اما کودک سه روز است خوشحالی را احساس می کند زیرا مامن گاهی یافته است برای اوج گرفتن،

برای فرار از روزمرگی خویشتن

زیرا رمضان آمده است ماه ربنا، ماه عطوفت و ماه بندگی

                                      ماه میهمانی خدا بر شما مبارک باد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 12:49  توسط فاطمه ایلاتی   | 

به تازگي كتابي به اتمام رسانده ام كه تمام وجود مرا به تسخير درآورده درسته كه در قسمت كتابهاي رمان نام گذاري شده است اما به نظر من اين كتب همه چيز هست من با اين كتاب زندگي كردم و در فضايي ديگر و به دور از زندگي روزمره قد كشيدم وبه اوج رفتم و امروز با توجه به گذشت يك هفته از خواندن كتاب هنوز گيجم، روي هوام، نمي دونم ولي حال غريبي دارم ودغدغه هام شدت گرفتن نمي دونم ي احساس خوب و لذت بخش اما در عين حال دهشتناك و جان گير، عذاب و پاداشي همزمان نمي دانم چرا نمي توانم احساسم را كامل شرح دهم .

نام اين كتاب بي وتن است كتابي كه حتي نامش هم انسان را به .............. نمي دانم ها مي كشاند اثر رضا اميرخاني عزيز؛  من اكثر كتابهاي استاد را خوانده ام من او (كه خواندن آن را مرهون دوست عزيزم هستم) ، ناصر ارمني، از به و ارميا  و نمي توانم بگويم كدام زيبا تر از كدام است حتي با توچه به اثر گذاري بيوتن نمي توانم بگويم اين كتاب ازآنها بهتر است ي جوري تمام كتابها يك ديگر را كامل مي كنند و ادامه راهي مي شوند كه انسان را مست و سرخوش مي كند .و احساس مي كنم نيازدارم تا چند ساله ديگه هم اين كتاب را بخوانم،با ديدي ديگر و با نگاهي وسيع تر، نمي دانم اما مي خواهم در اين فرصت از دوست مهربانم زهرا تشكر كنم كه مسبب شناخت من با اين نويسنده شد. و اميدوارم خواننده هاي اين كلبه حقير هم اين كتاب ها را بخوانند و آن حسي كه من چشيدم آنها هم بچشند.

در پايان هم يكي از مصاحبه هاي امير خاني را براتون مي ذارم................

اي كاش تمامي كتابها اين گونه اثر گذار باشند

                                                           

مي توانست با خوردن يك فنجان قهوه تلخ در فرودگاه «جي اف كندي» آغاز شود. يا نه از فضاي داخلي فرودگاه. يا نه كمي عقب تر از



تصوير هواپيمايي كه«ارميا» مسافرش بود. يا نه كمي جلوتر از زماني كه ارميا وارد خيابانهاي نيويورك شده بود . از هزار و يك جا مي توانست شروع شود؛ اما از "سيلور من" شروع شد، يعني مرد نقره اي... -«گاد بلاس يو»
«رضا اميرخاني». اين نام با خط معلاي سفيد در زمينه سبز رنگ كتاب نگاشته شده است.مرد خاكستري مايل به سفيد در «ارميا» و «من او» حالا به سيلور مني نقره اي از جنس فلز نزديك شده است. شايد خوانندگانش هم باور نمي كردند كه او اينقدر سخت شده باشد، اما او نويسنده «بيوتن» است. كتابي كه خودش مي گفت، خيلي سخت خوان است و توقع عامه پسند بودن را از آن ندارد.
***
نمايشگاه بين المللي كتاب امسال شاهد فروش كامل چاپ اول كتاب «بيوتن» بود. بعد از آن نيز رشد فروش اين رمان به صورت تصاعدي بالا رفت. فروش بالاي صد ميليوني اين كتاب، نقطه عطفي در بازار راكد كتاب ايران بود. فروش بالاي اين رمان حرف و حديثهاي زيادي را در پي داشت.
رضا اميرخاني در گفتگو با قدس به سؤالهاي متفاوتي پيرامون حرف و حديثهاي كتاب «بيوتن» و نويسنده اين رمان پاسخ داده است كه در ادامه مي خوانيد:





* آقاي امير خاني !كتاب بيوتن نويسنده اش را به آمريكا برد يا شما به آمريكا سفر كرديد و بيوتن را آنجا يافتيد؟
** سفر رفتن، يكي از جدي ترين فرصتهاي زندگي من بوده است و معمولاً در حين رفتن به سفر، درباره اينكه ره آورد آن سفر چه باشد، تصميمي نمي گيرم. اين خود سفر است كه ره آوردش را نتيجه مي دهد.
*پس خود سفر بود كه موجب شد «بيوتن» را در آنجا پيدا كنيد؟
** بله، همين طور است.
* با اين توضيح، ارميا به آمريكا سفر كرد يا رضا اميرخاني؟
** به نظرم پيدا كردن تشابهات بين شخصيت اول و نويسنده جزو كارهاي رايج منتقدان آماتور است. اصولاً بين نويسنده كتاب و شخصيت اصلي رمان، تشابهات، اتفاقي است.
* به نظر شما واقعاً اين تشابهات اتفاقي است؟!
** ممكن است تشابهاتي وجود داشته باشد، اما اين برداشت منتقدان آماتور است. شخصيت داستان، تخيلي است و ربطي به شخصيت نويسنده ندارد.
*پس اصل تجربه گرايي نويسنده در اثر براي واقع نمايي بيشتر شخصيت داستاني چه مي شود؟ اينكه نويسنده ها سعي دارند، آنچه را خودشان تجربه كرده اند، بنويسند؟
** اگر قرار باشد چنين چيزي را در نظر بگيريم، شخصيتهاي منفي كتاب هم مثل «خشي» و شخصيتهاي معمولي كتاب مثل «آرميتا» و همه شخصيتهاي كتاب، جزيي از شخصيت نويسنده هستند. اما اينكه فكر كنيم يك شخصيت است كه بيشتر با نويسنده نسبت دارد به نظرم اشتباه است.
*پس ارميا با شما نسبتي ندارد؟
**نه !به هيچ وجه!
* برخي ها معتقد بودند كه ارميا در «بيوتن» همان رضا امير خاني يا ارمياي 10 سال پيش است با اين تفاوت كه او  10 سال بزرگتر شده و تجربه هاي متفاوتي را به دست آورده است؟
** نه !اينها همه حرف است. به نظر من منتقد هاي غير حرفه اي چنين نظرهايي مي دهند. وظيفه منتقد اين است كه در مورد نكات داخلي كتاب صحبت كند.
* پس شما معتقديد، اگر نام رضا اميرخاني با خط معلاي سفيد زير عنوان كتاب بيوتن نوشته نمي شد، باز هم همين اقبال عمومي را در فروش داشت؟
** من داور كتاب خواني مردم نيستم. شايد مي خريدند و شايد هم نه.
* پس فكر مي كنيد كسي به خاطر نامتان كتابهايتان را نمي خرد؟!
**خب، طبيعي است؛ من حدود 16 سال است كه مي نويسم . شايد اسم من هم تأثيرگذار باشد.
* برخي ها در خصوص پايان رمان بيوتن انتقادهايي داشتند كه كار با شتابزدگي به پايان رسيده است، آيا كار مي توانست با درنگ و تأمل بيشتري در بيايد؟
** فكر نمي كنم هيچ نويسنده اي در چند ساله اخير، هفت سال بابت نوشتن رمانش زمان گذاشته باشد. به نظر من «شتاب زدگي پايان داستان» هم، جزو حرفهاي خارج از كتاب از سوي منتقدان است. اتفاقي كه افتاده اين است كه من هفت سال از زندگي ام را براي نگاشتن «بيوتن» صرف كرده ام.
* پيش بيني زماني شما براي اتمام و چاپ كار، اوايل سال 87 و يا در آستانه انتخابات آمريكا بود؟
** كار سال 86 به پايان رسيد، اما در حقيقت نه؛ برنامه زمان بندي براي اتمام آن نداشتم. در يك كار خلاق، تصميم گيري هاي اينگونه كه از پيش تعريف شده باشد، وجود ندارد. كار من گرفتن سفارش از جايي نبوده كه بخواهم سر وقت مشخصي آن را تحويل بدهم. اين كار در واقع يك سفارشي از خودم به خودم بود، بنابراين هيچ ويژگي بيروني براي پايان كار روي من تأثير نگذاشته است.
*آقاي امير خاني! برخي شما را به سياسي بودن متهم مي كنند، نظرتان در مورد اين ادعا چيست؟
** در جامعه ما هر كسي كه بگويد سياسي نيستم، قطعاً از سياسي ترينهاست. همه ما مجبوريم با سياست نسبت برقرار كنيم. دليل آن هم اين است كه متأسفانه سياست در همه شؤون زندگي ما ورود پيدا مي كند.
* چرا متأسفانه؟
** اعتقاد من اين است كه فرهنگ بايد مادر سياست باشد.
* و مضحك است تصوير فرزندي كه سعي مي كند مادرش را بزايد؟! .... آيا چنين اتفاقي افتاده است؟
**بله !متأسفانه همواره وجود داشته است و دليل آن هم، نبود عمق فرهنگي در ميان بسياري ازمسؤولان سياسي كشور است. معناي فرهنگ، فقط كتاب خواني نيست، بلكه فرهنگ، روش زندگي است.
* كتاب بيوتن حرف و حديثهاي بسياري را در پي داشت، به ويژه در مورد مميزي! نظر شما چيست؟
** طبيعتاً نويسنده از بسياري از شايعه هايي كه درباره كتابش مطرح مي شود، بي اطلاع است . حرفها و حديثها را نويسنده نيست كه در بازار شايعات مي پراكند، بلكه دشمنان او هستند كه چنين مي كنند. متأسفانه اولين شايعه اي كه در اوايل چاپ كتاب بيوتن منتشر شد اين بود، عدم بررسي اين رمان توسط مميزان !اين شايعه از سوي گروهي در ارشاد به بيرون درز كرد كه به لحاظ سابقه هاي فرهنگي، با اين قلم طي سالها، مخالفتهاي فراوان داشتند. درز كردن اين شايعه هم روش ساده اي داشت. بنده اعلام مي كنم؛ اسامي مميزاني كه فكر مي كنند اين كتاب مناسب نبوده است، منتشر شود. با اين درخواست به طور طبيعي شايعات هم به پايان مي رسد. اگر هم فراتر، دوستاني بخواهند روي اين شايعه حركت كنند، بنده اسامي كساني را كه فكر مي كنم جزو مخالفان كتاب هستند، به مطبوعات اعلام خواهم كرد.
* البته بيشتر روي دولتي بودن شما در اتهاماتي كه به شما نسبت داده مي شود، تأكيد مي كنند؟
** به نظر من نويسندگان اصيل انقلاب اسلامي متاسفانه از دو سو همواره مورد هجمه بوده اند، هم از سوي جريان متصل به ضد انقلاب، هم از سوي جريان تندروي انقلابي. متأسفانه...
* منظور من، بالا گرفتن شايعات و حرفها در مورد رقابت سياسي كتاب «بيوتن» و «كافه پيانو» از دو جريان سياسي كشور، در بازار فروش است؟
** اصلاً نمي خواهم وارد اين حوزه شوم. كسي بود كه مي خواست از اين بازار سودي ببرد، كه سودش را برد.
* آقاي امير خاني !بحث را به خواسته شما به سمت فضاي ادبياتي تغيير مي دهم. شما به مرگ مؤلف اعتقاد داريد؟ اگر چنين است، چرا در بيوتن قضاوت مي كنيد؟ اصلاً مي شود نويسنده قاضي بي طرف در اثر باشد؟
** به نظر من، در صحبت بسياري از منتقدان خلط معنا صورت مي گيرد؛ به اين معنا كه نشناختن تئوري مرگ مؤلف موجب مي شود كه هر چيزي را به مرگ مؤلف نسبت بدهيم. اصلاً مرگ مؤلف به معناي نفي ارزش داوري در اثر نيست. مرگ مؤلف يك مفهوم فكري دقيق دارد كه به نظر من به صورت دستمالي شده اي در برخي از نقدها به آن توجه مي شود. مشكل اصلي منتقدان ما اين است كه منظر خودشان را به جاي منظر مبدع تئوري و يا منظر ژورناليستي و يا به عنوان منظر مرجع مطرح مي كنند.
* پس شما قبول داريد كه مؤلف مي تواند در اثر قضاوت گري كند؟
** اين هم مي تواند يكي از امكانهاي نگارشي باشد. اينها بايد در پارادايمهاي خود تعريف شود. از سويي روشن است كه نويسنده تا به قضاوتي نرسد، نمي تواند بنويسد و بدون موضع گيري نمي توان نوشت. از سوي ديگر موضع گيري به معناي مخالفت با خلق آزادانه اثر نيست. در يك اثر ولو اينكه شما هزار دفعه هم ارزش داوري داشته باشيد، شخصيتهاي داستان به طور طبيعي راه خودشان را مي روند كه اين جا براي حضور نويسنده هم شايد جايي باشد. در رمان بيوتن هم عين همين اتفاق مي افتد، به اين معنا جاهايي كه نويسنده حرف مي زند يا مي نويسد، پنجره هاي بين داستان است و رمان به هيچ عنوان توسط آن نويسنده كه بار شخصيت او با مؤلف اثر (رضا امير خاني) متفاوت است، نگاشته نمي شود.
* خلق شخصيت «خشي» دشوارتر بود يا «ارميا»؟
** اصولاً توصيف يك شخصيت منفور، كار بسيار دشواري است. هميشه شخصيتهاي دوست داشتني آسانتر و جذاب تر خلق مي شوند. در مورد شخصيتهاي منفي كه سعي مي كنيد تعمداً وجوه مثبت آنها را ناديده بگيريد، اين مشكل بيشتر مي شود و من هم در رمان بيوتن با اين مسأله دست به گريبان بودم. رمان بيوتن با رمان «من او» كه محصول «محبت» است، كاملاً تفاوت دارد.
* «بيوتن» متأثر از تفاوتهاي درك شما در فاصله زماني با تأليف آخرين اثرتان بود؟ منظورم فضاي تلخ و سياه آن است؟
** نه؛ فقط قرار بود اين فضا را توصيف كنم. مي توانستم فضا را به گونه ديگري نيز توصيف كنم. اين امكانات دست نويسنده است. در اين اثر هم تمام تلاش من اين بوده است كه فضاي آمريكا را آن گونه كه ديدم، توصيف كنم.
* برخي ها معتقدند كه فضاي آمريكا در «بيوتن» بسيار سياه به تصوير كشيده شده است، در حالي كه واقعيت امر چنين نيست، نظر شما در مورد اين اظهارات چيست؟
** آنها مي توانند رمانهاي خودشان را بنويسند!
* بهره گيري از ظرفيتهاي هنر هميشه مطرح بوده است، هنرمندان، مديران و متوليان هنر كشورمان، چقدر توانسته اند از اين ظرفيت استفاده كنند؟
** هنوز از مادر زاييده نشده مسؤولي كه بتواند چنين قضيه اي را فهم و درك كند. كارهايي كه انجام شده مجموعه اي از سفارشات بسيار تنك و بي مايه است كه به برخي از اهل فرهنگ سفارش مي دهند. به هيچ عنوان چنين امري در ايران طراحي نشده است.
* به نظر شما مي توان براي حركت در اين مسير اميدوار بود؟
** با چنين مسؤولان فرهنگي اميدوارم كه به اين سمت نرويم. اجازه بدهيم كه تخيل آزاد نويسنده به همان سمت برود و افقي را براي ما بسازد.
* آيا اين تخيل آزاد نويسنده موجب پراكندگي و عدم مديريت صحيح در ظرفيتهاي هنر نمي شود؟!
** پراكندگي و گسستگي، صد بار بهتر از اين پيوستگي است كه بر اثر بد فهمي مسؤولان بي ذوق به وجود آيد. متأسفانه مدير فرهنگي در ايران وجود ندارد و آن تعدادي هم كه وجود دارند، بسيار كم و محدودند.
* اطلاعي از ترجمه كتاب بيوتن داريد؟
** نه.
* خبري هم از اينكه مسؤولان به فكر ترجمه كتابتان باشد، شنيده ايد؟
** اميدوارم كه مسؤولان به چنين فكري نيفتند. كتاب بايد در شرايط طبيعي ترجمه شود. به اين معنا كه مترجم ايراني يك كتاب خوب آمريكايي را ترجمه مي كند و در صنعت نشر كشور، آن را منتشر مي كند. همين اتفاق بايد در مورد رمان بيوتن بيفتد. اميدوارم كه به صورت طبيعي رمان من ترجمه شود.
* در حال حاضر مشغول چه كاري هستيد؟
** كار من نوشتن است و هنوز اشتغال به اين شغل دارم، اما در مورد كار جديدم خبري را منتشر نمي كنم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 21:43  توسط فاطمه ایلاتی   | 

تو چشمات مال من نیستو
نگات دنبال من نیستو
چشاتو دزدکی دیدم
تو قهوه ات فال من نیستو
نمیدونی دیگه حالی توی احوال من نیستو
نمیدونی

تو از من دلخوری اما اینها اشکال من نیستو

از اون وقتی که هیچ گوشی دیگه اشغال من نیستو
نه تو ، نه هیچ کس دیگه تو استقبال من نیستو
نمیدونی

  ***

تو قلب تو دیگه جایی واسه امثال من نیستو
یه ذره دلخوشی حتی توی اقبال من نیستو
بهارش این جوری باشه ، نه امسال سال من نیستو
نمیدونی ، نمیدونی ، نمیدونی

   ***

تو چشمات مال من نیستو
نگات دنبال من نیستو
چشاتو دزدکی دیدم
تو قهوه ات فال من نیستو
نمیدونی دیگه حالی توی احوال من نیستو
نمیدونی

تو از من دلخوری اما اینها اشکال من نیستو
از اون وقتی که هیچ گوشی دیگه اشغال من نیستو
نه تو ، نه هیچ کس دیگه تو استقبال من نیستو
نمیدونی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 23:19  توسط فاطمه ایلاتی   | 

چه مغرورانه اشک ریختیم

چه مغرورانه سکوت کردیم

چه مغرورانه التماس کردیم

چه مغرورانه از هم گریختیم

غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند

هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه خداوند را از هم پنهان! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/12ساعت 10:19  توسط فاطمه ایلاتی   | 

  یک آغاز

        یک اشتباه

                    یک تکرار

                        یک نمی دانم

                                    دوباره ترس

                             دوباره آتش

                                     دوباره........

                                                       و گناه

                        بازهم التماس

                                   باز هم ناله

                                            باز هم استغاثه

                        باز هم تمنا

                                         باز ........

                                                          و خدا

                        بازهم کرامت

                                     باز هم نور

                                                  باز هم بخشش

                                                                       و باز هم بخشش

 و دوباره آغاز................. .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 16:20  توسط فاطمه ایلاتی   | 

حدود 3سال پیش تصویری دربرخی نشریات داخلی وسایت های اینترنتی منتشر شد که اشک چشم بسیاری را درهمان لحظات اول جاری ساخت .

به گزارش البرز تصویری که ازآن باعناوین مختلف مانند"عشق واقعی" نام برده میشد عکس شیون زدن پرنده نری بود که بالای سرجفت خود که روی آسفالت یک خیابان جان داده بود را نشان میداد.
 
این تصاویر  آنقدر تاثیرگذار بود که کاربه حاشیه پردازی هم رسید طوری که برخی روزنامه ها نوشتند "این پرنده نر وقتی بالای سرجفت بی جان خود شیون میکشیدخودنیزجان داد"اما حقیقت کمی متفاوت ترازاین حاشیه ها بود.

آنچه ازاین تصویر روایت میشود آنست که این اتفاق درکشور اوکراین رخ داده است وعکاس آن بادریافت مبالغ کلانی آن را به یک روزنامه فرانسوی فروخت .
 
این تصویر آنقدر صریح و شفاف با مخاطب ارتباط برقرارمیکرد که تعدادی از روزنامه های فرانسوی درفاصله کوتاهی اقدام به انتشار آن نمودند . اما تصاویر مذکور توانستند پا را از مرزهای خاکی فراتر گذاشته و پس از فرانسه به خاک آمریکا رسوخ وسپس بسیاری ازکشورها را تحت تاثیرحقیقت خود قرار دهند.
در ابتدا یک تصویر و سپس تصویر دیگری از این مجموعه درکشورمان منتشر میشود که مهمترین آن تصویری است که پرنده نر با دیدن جسم بی جان جفتش درحال ناله کردن است .
 
 
روایت این تصویربه این شکل بیان شده که :

در تصویر اول پرنده ماده بدلیلی که هنوز عنوان نشده زخمی شده و روی زمین میافتد
 
شبکه خبری البرز

بلافاصله پرنده نر بالای سراو حاضرشده وبه مراقبت او جفت خود مشغول میشود, پرنده زخمی که گویا قادر به حرکت نمیشود ساعتها روی جاده وروی آسفالت باقی میماند وهمین مسئله باعث میشود تا جفتش بدنبال تهیه غذا برایش اقدام کند وچند بار باتهیه غذا به سراغش میآید

شبکه خبری البرز 
پرنده نر که درحال پرواز وانتقال غذا بود مجددا برای جفت خود غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن پرنده می شود درحالیکه شوکه شده ,سعی می کند جفتش را حرکت دهد
 
شبکه خبری البرز 
اما تلاش هایش بی نتیجه باقی میماند و لحظه ای که  متوجه مرگ همراهش می شود, شروع به جیغ زدن می کند
 

  گویا هنوز به رفتن پرنده ماده اطمینان ندارد ناله هایش را با پریدن به اطراف جفتش وچرخیدن وبال زدن گردآگرد او ادامه میدهد
 
شبکه خبری البرز

 وپس از چندبار ناله کردن درکنارجسمی که حالا دیگر جانی دربدنش نیست خود نیز آرام میگرد
 
شبکه خبری البرز
 
 
این مطلب در اینترنت منتشر شده و در سایت های متفاوتی موجود است اما من آن را از وبلاگ استاد عزیز و ترانه سرای معاصر کشورمان(خلیل جوادی) سرقت کرده ام.
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/24ساعت 16:55  توسط فاطمه ایلاتی   | 

دچار سردرگمي عجيبي شده ام 

آيا زاري كردن و گريستن براي سيدالشهدا ، زينب ،عباس و شهدا و ... كافيست؟

آيا عمل كردن نيازي نيست؟

آيا مي توان از حسين گفتن؟ و حسين وار نزيستن؟

آيا مي توان از نماز علي دانستن؟ و نماز نخواندن؟

آيا مي توان  از مهرباني زينب شنيدن؟و مهربان نبودن؟

آيا مي شود ظاهرمان فاطمي نباشد ؟ و ادعا كنيم دلمان فاطمي است؟

نمي دانم مي توان از آنها هيچ ندانيم و فقط يك ماه بگرييم و ناله سر دهيم و همه چيز تمام؟

نه عهدي نه كاري نه اضافه شدني !!!

نمي دانم مي شود فقط منتظر بمانيم تا آنها به سراغمان بيايند؟ ما كجاي اين معادله ايم؟

پس ما كي بايد حركت كنيم؟     

آيا فقط به دوش كشيدن اسم مسلمان بودن در سه جلد كهنه ي مادران و پدرانمان كافيست؟

تا كي فقط ماندن و نگاه كردن به آينده اي نا معلوم؟

كجايند آدمهايي كه از علي مي گويند ولي بويي از عدالت علي در كارشان نيست!!!

كجايند آدمهايي كه براي حسين مي گريند ولي از حماسه عاشورا هيچ نفهميدند و درد حسين را

تشنگي مي دانند و بس!!!

كجايند آدمهايي كه فاطمه و خديجه و معصومه و زينب برايشان بانواني مقدس اند اما وقتي پاي رعايت

اصول مي آيد وسط همه پا پس مي كشند!!!

من واقعا كجاي اين  معادله ام؟ چرا من ايستاده ام ؟ چرا حركت نمي كنم؟ چرا فقط شعار مي دهم؟

چرا من هيچ از دينم نمي دانم؟ چرا؟ آه ؟ چرا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/12ساعت 15:54  توسط فاطمه ایلاتی   | 

 

پاره اي از روزناگزير

اي روزهاي خوب در راهيد !

اي جاده هاي گمشده در مه !

اي روز هاي سخت ادامه !

از پشت لحظه ها به در آييد !

اي روز آفتابي !

اي مثل چشم هاي خدا آبي !

اي روز آمدن !

اي مثل روز،آمدنت روشن !

اين روزها كه مي گذرد، هر روز

در انتظار آمدنت هستم !

اما

با من بگو آيا، من نيز

در روزگار آمدنت هستم ؟

 

نيايش

خدايا يك نفس آواز! آواز!

دلم را زنده كن! اعجاز! اعجاز!

بيا بال و پر ما را بياموز

به قدر يك قفس پرواز! پرواز!

 

 ترانه باراني

ديشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسي آبدار با پنجره داشت

يكريز به گوش پنجره پچ پچ كرد

چك چك،چك چك... چكار با پنجره داشت؟

 

زنده ياد قيصر امين

               يادش گرامي و روحش شاد

                                                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/30ساعت 22:10  توسط فاطمه ایلاتی   | 

 

افراد موثر هرگز  مسايل را مركز توجه قرار نمي دهند بلكه ذهن را به فرصتها و راه حل ها معطوف مي دارند.        

سلام

۱۲۳ روزاست هيچ ننوشته ام ۱۲۳ روز از اين جا دور مانده ام از قلمم باز مانده ام شايد دچار روزمرگي 

شده ام اما مي خواهم باز برگردم و...................

 

باز هم جمعه است باز هم انتظار و من همچنان منتظرم منتظر....

۱۱۶۹ سال است كه مردي منتظر ۳۱۳ نفر مرد است... مرد شدن چه قدر زمان مي برد؟! 

او مي آيد من مطمئنم..................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/16ساعت 23:0  توسط فاطمه ایلاتی   | 

كودك بادبادكش را برداشت به سمت دشت روانه شد، بادبادكش

 

را رها ساخت، بادبادك بالا رفت بالا، كودك مي خراميد بر دشت و

 

از بالا رفتن بادبادك وجودش سرشار از لذت بود، بس مي خنديد و

 

مي دويد،و احساس پرواز، به لحظه ي اوج رسيد،

 

بادبادك با وزش باد، بالا، بالاتر رفت، ناگه، بادبادك از دست كودك

 

رها شد ، به سرعت بالارفت، و، در ميان ابرها گم شد، كودك

 

گريست، باد بادكش را مي خواست، دلش پرواز مي خواست، اما،

 

دگربادبادكي....، و كودك به اين مي انديشيد، هر وقت بزرگ شدم

 

و قدم بلند شد مي رم آسمون و پيش بادبادكم مي مونم .

 

و من به اين مي انديشم: كودكم من، باد بادكم من،

 

اما باد نيست...........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 23:56  توسط فاطمه ایلاتی   |