X
تبلیغات
ای انسان همانا تو به سوی خداوندت رهسپاری

ای انسان همانا تو به سوی خداوندت رهسپاری

زن ها در دوران تحول اند...

تولید ژنی مرغوب

زنان امروز در هر حیطه ای چون تحصیلات و ورزش و کوشش و کار و تلاش و کلا در هر چیزی پیشی گرفتن از هر گونه جنس مخالفی در دنیا!  دیگر رییس جمهور می شوند و رییس سازمان و کارخونه چی و کافه چی و غیره و ذلک و کلا می خواهند به قولی گفتنی قربانی زن بودنشان نشوند دگر! 

اما گاهی همین زنان، بله همین زنان از پس زندگی شخصیشان هم بر نمی آیند و تا به شان می گویی زیر و روی زندگیتان به هم ریخته است و شکل ندارد رگ فمنیستیشان باد می کند و آنقدر متورم می شود که به مرز ترکیدگی می رسد، و چشمانشان از حدقه بیرون می زند که آی با ما بودی؟؟ اصلا مگر ما کلفتیم که از صبح تا شب در خانه بروبیم و بپزیم و آقا کلا حالشو ببرد؛ اگر دنبال اینگونه چیزهاس همان بهتر که برود و با مادر جونش بزییَد اصلا چرا ازدواج کرده؟؟ ها چرا؟؟

حال خودمانیم ها اگر می شد که ژن عوام بودن برخی زنان سنتی را نابود کنیم و ژن خالص آنها را با کمی از ژن تفکرات نوین شکل گرفته در خصوص تحولات زنان در جامعه کنونی مخلوط کنیم و آن را به دختران امروزی تزریق کنیم چه خوب زنانی متولد می شدند!!! مگر نه؟؟؟

ي داستانك در همين باره:

می خوام برای خودم کسی بشم

خانم جون می گفت دختر ی لحظه ول کن اون صفحه ی شیشه ای رو، چشات پر خون شد، بیا بشین کنارم ی دو رج زیرو رو بباف تا هم دستات ی ورزشی کنن، هم چشمات با دنیای تازه به دورون رسیده ها فاصله بگیره و هم هنری، چیزی یاد بگیری خدای نکرده؛ و هی غر میزد ای بابا زمان ما کجا و حالا کجا؟ آخه منم نمی فهمم وقتی از این جور بافتنی ها فت و فراوون تو خیابونا پیدا می شه چه کاریه آخه یک رج زیر، یک رج رو؟؟؟ آخه من می خوام واسه خودم کسی بشم که در آینده فرزندانم بهم افتخار کنن!!! حالا 15 سال از اون روزا گذشته دخترم چند روز پیش اومد پیشم و گفت: مامان معلممون گفته که یک شال گردن ببافیم؛ شما که صبح تا شب سرکارین من چه جوری ببافم بلد نیستم! وقتی در جوابش گفتم که منم بلد نیستم و ی روز می برمت پیش خانم جون بهت یاد بده بهم گفت: آخه، پس شما چی بلدین؟؟ همش کار کار کار ............ فقط همین

دلم گرفت، حالا می فهمم خانم جون چی می گفت: دو رج زیر، دو رج رو، درو رج زیر، دو رج رو ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/11/25ساعت 17:30  توسط فاطمه ایلاتی   | 

تذکره الاساتید و جوابیه هایش

چندی پیش استاد را رایان نامه ای آمد تحت عنوان تذکره الاساتید، وی را خواستار جوابیه ای  در خور و شایسته آن شدندی ما هم کم لطفی ننمودی و به جای یک جوابیه دو جوابیه برآن افاضات نمودیم یکی را من و دیگری را دوست خوبم فاطمه کاظمی که در ذیل همه ی آنها موجودند:

تدکرة الاساتید 2

تهران مرکز را استادی بودی با عزوجاه ، با چهره ای خوش و قامتی کوتاه، که در اراده اش راه نیابد خللی! مدرس ارتباطات بین المللی، استادی صاحب مال و ثروت و مایه، معلمی مهربان تر از دایه!

                                « میرزا استاد الدوله دکتر علی گرانمایه»

در کتاب « یک جهان چهل کلاغ » نوشته پروفسور شمس اله در باب اساتید الارتباطات می خوانیم: روزی جناب گرانمایه در دفتر روزنامه چند تا تقطه«..........» مشغول بودی به نبشتن سخن سردبیر، که ناگه شنیدی صدای هفت تیر! مر خبرنگار حوادث را فراخواندی و با لحنی سرشار از سردبیری پرسیدی؟ پسرک این چه صدا بود؟ گفت: گویا به دفتر روزنامه الاخبار، هجوم برده اند گروههای فشار، تا مانع شوند روزنامه را از انتشار!! جناب گرانمایه سخت بر آشفتی و گفتی « جانا! دگر روزنامه چی، ارزشش شد چونان نخودچی، و خود هلاک کردن باشد از بهر هیچی » مرا کاری دگر باید و راهی دگر، که حافظ گفته:

      شکوه سردبیری را که بیم جان در او در جست      کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد

پس خداحافظی سردبیر نگاریدی و چهار گوشه روزنامه ببوسیدی و قصد شغلی جدید کردی و از آنجا که در روزنامه، ارتباطات فراوان یافتی و دوستان صاحب نفوذ نیز، پس نزد یکی از ایشان رفتی که در سایه نشسته بود و چهره اش معلوم نبود و تلفنی در دست داشت. با صدایی که دیگر سردبیری از آن نمی بارید گفت:                                                 

 please give me a top SHOGHL as soon as possible یا ایهاالصدیقی

 یعنی مرا دانشگاهی معرفی کن تا استادی کنم و دانشجویان از خان علم من بهره ها گیرند! صاحب نفوذ سایه نشین  گفتی:چه مدرک داری؟رزومه ات را بنگار for  بنده؟ جناب گرانمایه با خط ناخوانای خود بر کاغذی نوشتی. سایه نشین هرچه تلاش کرد نتوانست بخواند پس گفت با این خط که تو داری مرا مسجل گشت که دکتر باشی؟! جناب گرانمایه که از خوشحالی در پوست نمی گنجیدی گفتی« آری خوش گفتی و خوشم آمد از خوش گفتنت ». سایه نشین پرسیدی مکرر که در چه رشته خبره باشی؟ گفت تاریخ شاه عباس و تمامی متل هایی که پدربزرگ های جهان جملگی دانند، من به تنهایی حفظ باشم. For exampleروزی شاه عباس،نشسته بود بر در کریاس، که ناگه زنی بگذشت.... فرد در سایه فرمودی نیاز نباشد به تاریخ چون کرسی استادی تاریخ به نام شخصی زیبا کلام باشد که خود در فرهنگ انقلاب کرده و اثبات نموده ما چگونه ما شدیم و کسی را به این کرسی راه ندهد.پس تو برو بر کرسی استادی ارتباط بین الملل جلوس نما که سخت خالی و استاد لازم باشد.دکتر گفت من که بین الملل نخونوده ام! جواب شنید دل ناگران نباش که ما تو را دلیل کنیم؛ جزوه ای مهیا کن 10 در 10 صفحه و مزید کن بر آن 6 برگ؛ آنگاه گزین کن 21 موضوع از بهر کنفرانس و هر دانشجو به کنفرانسی گمار و هر جلسه جا به جا کن هم موضوعشان را و هم خودشان را تا ترم به اواخر خود نزدیک شود. آنگاه به علت کمبود وقت، جزوه را تدریس کن سریعا شدیدا و شدیدا سریعا. اما چون تو را اخلاق خوش باشد دانشجویانی که کله شان بوی قرمه سبزی دهد سوالات سیاسی پیاسی بپرسند با آنان چه تدبیر کنی؟

گفت غمت نباشد که چنان جواب را بپیچانم و در پایان، قصه ای از شاه عباس بگویم که کله اش داغ شود و به جای قرمه سبزی بوی کله پاچه از آن به هوا خیزد. سایه را این سخن خوش آمد و کف دست دکتر را امضا زد وگفت به تهران مرکز برو که این توقیع ما آنان را دلیل باشد و دانشگاه آزاد زیر بال و پر ماست. جناب دکتر موهای خود همچون اوباما اصلاح نمودی و آهنگ دانشگاه آزاد تهران مرکز نمودی.

 مسئول گزینش گفتی به چه کار آمده ای؟ گفت آمده ام تا استادی کنم و دانشجویان ارتباطات را که جوجوکنان به دنبال دانش روزنامه نگاری هستند از تجارب خود سیراب کنم. گزینش چی در حالی که پای راست خود بر روی پای چپ انداخته بود بانگ برآورد که دانشگاه را اصلا و ابدا استخدام نباشد! دکتر امضا کف دست بر وی گشودی. گزینش چی چونان اسپند از جای جهیدی و زمین نماز بوسیدی و پای راست زیر پای چپ مخفی نمودی و حکم استادی ارتباط بین الملل به نام ایشان یازیدی. دکتر زیر لب زمزمه کردی:

ما همونیم ما همونیم

                        که می تونیم که می تونیم

                          پشت بوم خورشید و با شبنم آبپاشی کنیم

                                                                  ما رو دست کم نگیر.

نقل است روزی دانشجویی از ایشان پرسید؛ استاد میان شبکه فارسی وان و شبکه یک چه تفاوت باشد؟

دکتر گرانمایه دید سوال بوی قرمه سبزی می دهد پس در جواب گفت: روزی شاه عباس در آشپزخانه گذر کرد از در اتفاق، دید که یومورتا«تخم مرغ» آب پز کنند و رنگ آمیزی کنند - از بهر روز سیزده به در- پس آشپز را پرسیدی میان تخم مرغ رنگ شده و رنگ نشده چه تفاوت باشد. آشپز گفت هر چه عالیجناب افاضات کند؛ شاه عباس یک تخم مرغ رنگی خورد و یک تخم مرغ سپید، سپس گفتی هر دو را محتوا یکی باشد و رنگ و لعاب فرق کند. دانشجو را از شنیدن این جواب، بوی قرمه سبزی از سر برفت و دکتر را از این حکایات بسیار باشد.

جوابیه ی نخست: (فاطمه ایلاتی)

در خانه مان نشسته بودیم و طبق معمول همیشه ی کارییِ  یمان رایان نامه هایمان را چک می کردیم، تک به تک، که ناگه چشممان به تذکره الاساتید روشن گردید که در آن سخن از شکوه سردبیریمان آغاز و به ترک آن که ازترک سر به غایت بهتر باشدی و به استادی و خاطرات سرکلاسیمان ختم می شد و بر آن شدیم که سخنی کوتاه برای شما دوست مهربان تر از برادر شایدی هم خواهر بیازیم:

سلام بر تو دانشجوی ما، البت اگر دانشجوی ما باشی، من ندانم که تو کیستی اما هر که هستی در ادب بیستی، خوشم آمد از خوش گفتنت، از صراحت و راست گفتنت، خصوصا از قسمت دکتر بودن و استاد بودنم، اما بدان ما اهل نفوذی نیستیم، پی پول و جاه و مال و مقام نیستیم، با پاچه خواری و بند پ کاملا بیگانه ایم، فقط بنده ایم و صاحب خانه ایم.

تو دانی که از بهر چه دهم جواب شاه عباسی به دانشجوی خود، تا رود اندیشه کند، باز کند رشته ی ذهن و فکر

البت این روزها دگر کمتر گوییم قصه ی شاه عباسی، پیشتر گوییم از جهانگیر شاهِ دولول و لعبت و برزو و بلوتوسی

 اینک هر که کند سوال سیاسی پیاسی به او پاسخ گویَمی:  من ندارم نظری

باز هم گویم به تو دانشجوی خوب که چه خوب نبشتی و ما را کردی مشعوف و محبوب و مغرور خود

کاش خود را می کردی معرفی به نام، تا این خوشایندی خوشتر می نمودی به کام

 تاکنم با شما اهلا و سهلا، وسلامن علیکم ایضَنا Please say me esemetan یاحبیبی

همی این را بدان، که ما را ز تو سپاس، بهر این نبشته ی خوشرنگ و آب

لب ما کردی به خنده باز، روی ما کردی از خجالت به سرخیِ انار

موفق و شادگون باشید همیشه، مارا ز یاد نبرید اگر که می شه

 

جوابیه دوم: (فاطمه کاظمی)

تهران مرکز را دانشجویی بود ارتباطی؟ کمی هم تا حدودی قاطی؟ می نوشت به استادش تذکره؟ رو نمی کرد پسره یا دختر؟ دانشجویی فهیم و پر مشغله؟ جناب آقای خانم(...) سه نقطه الدوله؟ در کتاب جامعه شناسی خودمانی نوشته دکترنقیب زاده در باب دانشجوی تذکره داده می خوانیم: روزی فلانی؟ در کلاس نشسته بودی و با دوستان گپ می نمودی؟ ناگه استادی چون گرانمایه، سرشار از استادی و مایه؟ بدو گفتندی: فلانی؟ درست را بخوان که نشی گاو چران؟ زین شوخی برحسب عادت بچه ها خنده کردن به یک ساعت؟ تو را خشم آمد و الکی خندیدی، در ذهنت به دارم کشیدی؟ خاصی بگیری از ما حالی، پس تذکره نوشتی و گیر دادی؟ نوشته ای بود کمی تا قسمتی واقعی؟ ولی... نیم بیشترش اراجیف؟ که بافته بودی همچون شال و لیف؟ نمی توان گرفت بر تو ایراد؟ چرا که کله ات بوی قرمه سبزی می داد؟ ولی مرا بس جای شادی زین کارِ توست؟ چرا که فهمیدم با ادبی و قلم بارِ توست؟ پس تورا دادم دومین جوابیه، که این چیزا برام عادیه؟ پس گوش نما که روشن شوی به ماجرا: سردبیری بودم در روزنامه، دفتر در کیفم و در دستم خامه؟ تا اینجا نوشتی درست، که دست مریزادی به توست؟ ولی اینکه با دوستان صاحب نفوذ رفتم پیش سایه نشین دوست، بود نادرست؟ چون کشک و ماست؟ که خدا روزی رسان است، قسمتم هرچه باشد همان است،  نان علم و قلمم را خوری یَم، همچون زور و بازو به کارانداختیم؟ و خودت دانی که در سوالات سیاسی"ندارم نظری" بی رودربایستی؟ و نیستم اهل احزاب چپ و راستی، که با خدا باشم همه چیز رو براه است؟ و در خصوص قصه ی شاه عباس؟ بد است تاریخ کَنم با داس؟!  که شود ذهن دانشجویم به حقایق باز، تا کند در آسمان علم پرواز؟! امیدوار بودیم زین جوابیه، نشود خاطرت مکدر که طنز بودیه؟ و درآخر شاد شدیم از شما که نوشته بودی این چنین زیبا؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/21ساعت 23:35  توسط فاطمه ایلاتی   | 

یاد خانم جون یا خود خانم جون

خانم جون همیشه زیاد حرف می زد. بلندم حرف می زد، انگار که داره

داد می زنه، آخه گوشاش سنگین شده بود، درست و درمون نمی شنید.

با اینکه شوهرشو ساله ها پیش از دست داده بود ولی هنوزم با لفظ خدا

بیامرزتش یاد می کرد و همیشه می خندید و چشاش پر اشک                          می شد.

هیچ وقت گرفته حال ندیده بودمش، خوشحال و سرمست بود

انگار،هیچی برای از دست دادن نداشت ، یک پسرشم رو هم

تو جنگ از دست داده بود، با اینکه داغ دار بود ولی همیشه پر انرژی بود،

نمی تونست راه بره همیشه یه جا می نشست هی می گفت

و می گفت ومی گفت خیلی از جوانترها اعصابشون خرد می شد

از این همه حرف زدن های زیاد خانم جون، اما خانم جون تو کار خودش بود،

خیلی از بزرگتر ها گاهی توی خلوتشون بد می گفتن از خانم جون به هم.

خانم جون ساده بود بنده خدا، همه حرفا رو زود باور می کرد؛

یادمه ی روز حاج خانم تازه از مکه برگشته محل آمده بود پیش خانم جون

و داشت از مکه براش می گفت: آره خانم جون جات خالی، خیلی جای

خوبی بود ... تازه سنگ حجرالاسود رو هم دیدم از نزدیک آره، ی سنگ

سبز بزرگ خیلی زیبا، خیلی حس خوبی بود انشاالله قسمتتون بشه!!!

بیچاره خانم جون، آخه نمی تونست سنگ حجرالاسود سیاه نه سبز

و همین طوردر مقابل حرف های همسایه لبخند می زد و چشمانش

پر اشک شده بود.

ماه پیش خانم جون مرد.

و هیچ کس نفهمید واسطه جمع شدن ها دور هم همین خانم جون

بوده، بچه های کوچکتر ناراحت تر از همه بودند چون بازی ها ،

دورهم بودناشون ازشون گرفته شده بود، دیگه خانم جونی نبود

که خونه ای باشه، جوانتر ها هم فرصت عاشق شدن رو از دست داده

بودن و پشیمون بودن از اینکه درقبال حرفای تکراری خانم جون هی اَه

میگفتند و دنبال در رفتن از نظر خانم جون به جای دیگه و مشغول

کاردیگه ای شدن بودن.

بزرگترها هم که دیگه هیچ؛ حتی فکر می کنم از سادگی و زودباوری

خانم جون نبود کهحرفای دیگران و دروغ های حاج خانم محل رو

می پذیرفت،‌خانم جون باور نمی کرد فقط به روی کسی نمی آورد

که دروغ میگه همین!!!

حالا دیگه خانم جونی نیست اما یاد خانم جون هست کاش قبل از اینکه

یاده ها رو زنده می کردیم، با خود آدما زندگی کنیم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/06ساعت 23:59  توسط فاطمه ایلاتی   | 

گاهي فقط گاهي

گاهي گمان نمي كني و مي شود.

گاهي نمي شود كه نمي شود.

گاهي هزار دوه دعا بي اجابت است.

گاهي نا گفته قرعه به نام تو مي شود.

گاهي گداي گدايي و بخت با تو نيست،

گاهي تمام شهرگداي تو مي شود!!!

دوستان

دلتون خوش لبتون خنده عيدقربان و غدیرتون مبارك

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/08/26ساعت 0:20  توسط فاطمه ایلاتی   | 

علاج واقعه قبل از وقوع

دولت، اوقات فراغت، كارآفريني

اوقات فراغت مساله اي است كه رابطه ي مستقيمي با كاهش جرائم و

ناهنجاريهاي اجتماعي دارد و به اهميت آن مي افزايد. جامعه اي كه

نتواند براي اوقات فراغت جوانان و نوجوانان خود برنامه هاي مناسبي

تامين كند و آن ها را در فعاليت هاي تفريحي، ورزشي و ... درگير كند،

به طور قطع با افزايش آسيب هاي اجتماعي و صرف هزينه هاي كلان

مواجه خواهد شد.

در جامعه جوان ايران مسئله فراغت و به خصوص فراغت جوانان كي

از مسائل مهم در سه حوزه ي اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي است.

همچنين با توجه به اهميت ارتقا هويت جوانان لازم است كه با نگاه

مسئولانه به مسئله هويت، نسبت به غني سازي اوقات فراغت بيش

از پيش اقدام شود.

از سوي ديگر اوقات فراغت و نحوه استفاده از آن موضوع بسيار مهمي

است كه اكثر جوامع با سرمايه گذاري و برنامه ريزي مناسب توانسته

ان سبب ساز شكوفايي فردي انسان ها و ارتقاء توسعه اجتماعي شوند.

در اين راستا نقش اوقات فراغت در شكل گيري ارزش ها، هنجارها،

نيازها و اهداف نسل جوان كشور توجه بيشتر مسئولان را جهت

برنامه ريزي مناسب در اين حوزه طلب مي كند.

با توجه به اين مساله در شرايط حاضربايد دو موضوع؛ اوقات فراغت

و فرصت هاي شغلي فصلي براي جوانان را همگام ساخت چرا كه

به رغم تلاش هاي بسياردولت براي اوقات فراغت هنوز با كمبود اين

برنامه ها مواجه هستيم و اسوي ديگر، بسياري از برنامه ها كيفيت

مطلوبي ندارد، طوري كه خانواده ها ترجيح مي دهند با تقبل هزينه هاي

كلان فراغت فرزندان به برنامه ريزي بپردازند و ا اين كار را به بخش

خصوصي بسپارند.

مسئله حائز اهميت در اين خصوص اين است كه در كشور ايران تماشاي

تلويزيون عمده تري فعاليت افراد در زمان فراغت است اما زماني كه در

ايران صرف تماشاي تلويزيون مي شود اختلاف زيادي با ساير كشورها

دارد در واقع در جوامع پيشرفته، تلويزيون در كنار كتاب، روزنامه، سينما،

موسيقي، ورزش و جشن هاي عمومي برنامه هاي اوقات فراغت را

تكميل مي كند، در حالي كه در كشورها عمدتا اوقات فراغت به تماشاي

تلويزيون و مسافرت محدود مي شود.

در اين راستا بايد مسئولان از نگريستن به موضوع اوقات فراغت به صورت

ضربتي اجتناب كنند و برنامه هاي ميان مدت و بلند مدتي را به منظور

استفاده بهينه از انرژي و نشاط جوانان در راستاي اهداف اجتماعي،

فرهنگي و اقتصادي كشور تدوين كنند.

نقش دولت در اين خصوص از اهميت بالايي برخوردار بوده و مي تواند

عرصه فعاليت هاي اقتصادي را براي جوانان فراهم آورد تا اوقات فراغت

مناسبي داشته باشند.                                                                   

از سوي ديگر در اين امر خانواده ها و خود جوانان و نوجوانان حائز اهميت

مي باشند؛ با رفتن به كلاس هاي كارورزي موجود هم اوقات فراغت خود

را پر مي كنند هم كسب تجربه خواهند شد.                                    

و همين طور با توجه به توانايي ها و مهارتهاي خود مي توانند در جهت

رشد كار آفريني نيز پيشتاز باشند. و خانواده هاي هم مي توانند با ارائه

راهكارهايي فرزندان خود را به سمت كتاب، سينما، تئاتر، موسيقي و

ورزش سوق دهند و آن ها را از تماشاي صرف تلويزيون خارج كنند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/08/21ساعت 1:30  توسط فاطمه ایلاتی   | 

چندي از خاطرات سر كلاسي

استاد خواستند كه بچه ها مدح و ستايشي كنند از او (هر چند كاملا

مبرهن است كه اين خواسته استاد همراه با مزاح بود) در يك جلسه

فاطمه كاظمي دوست خوبم شعر سرود در وصف استاد، جلسه بعدي

هم نوبت من بود حال اين شما و اين ستايش ها:                     

 جلسه اول (شعر فاطمه کاظمی)


گرانمايه پورا، تويي مهروماه                 تو كه مي كني لطف مانند شاه

تو آني كه نيكان همه پيش تو               كم آرند از هيبت و هوش تو

تو آن مهربانتر زمادر بودي                     تو از دايه هم مهربانتر بودي

تو آن ره گشاي شب امتحان                تو آن اشك چشمان دانشجويان

تو آن شير مردي كه نمره دهي             تو آني كه شادي به دل برده اي

تو آني كه هر كس  برد نام تو                 بگويد عجيبا! چه استادي تو!

تو آن مهربان و رئوف و شفيق                 تو آن استاد با دانشجو رفيق

مپندار اين بيوت ضعيف                          كند ذره اي ز علمت سخيف

كه هر چه بگفتم همه راست بود           مپندار از كشك و از ماست بود!

                                                                                                        

 جلسه دوم (گفتار من)

در باب ستايش استاد و كلاسش

گفته بوديندش شعر بگوييد در باب فضايل و خصوصيات و مدح ما،

شعرمان نيامدندي، آخر فاطمه كاظمي خوب سرودندي شعر را،

در كلاس. ما را همين كفايت كه در قالب نوشتار مدحي كنيم

از استادي گران مايه كه گرانمايه اش فزون است.

خوب حرف زدندي و هميشه خندان است،

اصلا اهل سياست نسيتندي زياد، او را كياست بس است.

او را استادي شايسته نيست، زيبنده ي رياست است.

همي از چابلوسي و پاچه خواري بي زار است زياد،

مي گويد اي احسان برو ماژيك رو بيار.

سخن به لب نگشاده مي نشيند بر ذهن و فكر،

چشم دل بايدش، چشم صورت ندارد اين هنر

كلاسش را مگوي كه دگر هيچ كم ندارد،

از باب علم و ادب و دانش و فن سخن

آزادي مي دهد بر دانشجوي خود،

كه هر چه دل تنگت مي خواهد بگوي

به ذهن هاي آشفته ي دختران گويد همي،

يا خوش مي آيد يا خبر مرگش يا مادري

راست گويندي؛ كلاس به اين پر دانشي،

حيف نيست از استاد نيابي بهره اي،

بنشين و درست را بخوان، استاد كه مي گويد مقاله؛ زود بيار!

نه از بهر نمره ها، نه! از بهر كسب دانش و علم زياد!

آخر تو نمي داني كلاس گران مايه سر شار است از سر مگوي،

خودش را كه دگر هيچ مگوي

استادي به اين فهم و كمالي نادر است،

حتي در علامه هم نيست، نجوي!

ندانستندي كه اين مدح و ستايش نمره اي دارد يا نه؟ ما كه در

طلب نمره و پول و جاه و مقام نيستنديم! نه خير! ما را بس كه

از استادي فاخر و دانشمند يادي كردندي و خاطرش را شادمان! بله!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/08/18ساعت 0:56  توسط فاطمه ایلاتی   | 

مناظره داغ رسايي و زيبا كلام در دانشگاه تربيت مدرس

ديروز ساعت 13:30مناظره حجت‌الاسلام‌ حميد رسايي نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي و صادق زيباكلام استاد علوم سياسي دانشگاه تهران با موضوع "تسخير لانه جاسوسي و سرانجام دانشجويان پيرو خط امام(ره) در سالن شهيد مطهري دانشگاه تربيت مدرس برگزار شد. من هم با دو نفر از دوستان هم رفته بوديم مناظره خوبي بود كلي مسرور شديم اصلا هم جا برا نشستن نبود روي سكوهاي كنار صندلي نشستيم و گوش داديم و نظاره كرديم و ضبط هم كرديم.

 رسايي:

زيباكلام بايد مواضع خود را مطرح كند چون من نمي‌دانم مبناي وي چيست و نقطه‌اي كه بر آن ايستاده چيست؟
در مباحث آقاي زيباكلام پراكندگي موجود است كه اگر به بنده در اين خصوص كمك كنند، بسيار مناسب خواهد بود.
اگر مباني آقاي زيباكلام قرآن كريم، ديدگاه امام خميني(ره)، جايگاه قانون اساسي، رضاشاه و غيره است بايد در نظر داشت كه وي در مناظره ديروز خود در دانشگاه صنعتي شريف از القاعده، بن لادن و طالبان دفاع كرده است. كجا محل اتكا است از اونجا شروع مي كنيم.

زيباكلام:
من به دنبال موقعيتي بودم تا آقاي رسايي را ببينم و اين نكته را به وي عرض كنم كه به غير از بحث‌هاي جناحي و سياسي از وي تشكر مي‌كنم.
بنده هنگامي كه يادداشت و يا مقاله‌اي در روزنامه‌اي مي‌نويسم سرتيتر اين مطالب را به دوستان خود پيامك مي‌كنم تا آن مطالب را مطالعه كنند و بنده اين پيامك‌ها را براي آقاي رسايي هم ارسال مي‌‌كنم و ايشان از معدود افرادي هستند كه پيامك‌هاي مرا پاسخ مي‌دهند و اين امر براي من جالب است.
‌ من قصد داشتم سؤالي را از آقاي رسايي بپرسم و آن اين است كه مبناي فكري شما نقش مردم در تصميم‌گيري‌هاي كشور، قانون اساسي، مردم سالاري ديني به، ... است؟ و يا اينكه هر كس كه به قدرت مي‌رسد براي آن كف و هورا مي‌كشيد، آيا براي شما اصول مهم است؟ يا قدرت مهم است؟                                                                                                                نقل قول يك بندي از يك مطلب و يا استناد به مسئله‌اي از نظر علمي صحيح نيست و اين امر در مطالبي كه در خصوص رضاشاه، القاعده و بن‌لادن مطرح كردم مدنظر است كه آقاي رسايي بايد به آن توجه داشته باشند.
من در خصوص رضاشاه مطالبي را عنوان كردم كه در اين خصوص تحقيقاتي نيز داشته‌ام و معتقدم رضاشاه خدمات خوبي را به اين كشور داشته و كشوري كه اكنون ما به آن جمهوري اسلامي مي‌گوئيم مديون 2 چهره و شخصيت تاريخي است كه از قضاي روزگار منفور هستند. اولي اقا محمد خان قاجار و دومي رضا شاه
رضاشاه اگر حكومت نمي‌كرد اكنون خوزستان و آذربايجان در اختيار كشورمان نبود و بزرگترين خدمت رضاشاه انسجام بخشيدن به كشور بود؛ وي خدمات خوبي به كشور كرد البته اگر من در زمان رضاشاه حضور داشتم نه يك بار بلكه 40 تا 50 بار اعدام مي‌شدم.
مشكل آقاي رسايي و هم‌فكران وي اين است كه شخصيت‌هاي تاريخي را سياه و سفيد مي‌بينند و علت آن ضعف ما در علوم انساني كشور است.
از نظر اينگونه افراد شخصيت‌هاي تاريخي يا سفيد و يا سياه و يا منفور و مطرح هستند و رضاشاه، اميني و ... از جمله افرادي هستند كه خائن به شمار آمده و خطاكار بوده‌اند.
در دفتر محل كارم در دانشگاه تهران حدود 20 عكس كه از عكس‌هاي تاريخ معاصر ايران است را به ديوار چسبانده‌ام كه يكي از اين عكس‌ها مرحوم احمد قوام‌السلطنه است.
اگر از من سؤال كنند كه چرا عكس اين فرد كراوات‌ زده را به اتاق خود چسبانده‌ام، پاسخ خواهم داد احمد قوام با سياست، تعقل و شعور خود بدون شليك حتي يك گلوله آذربايجان ايران را از حلقوم استالين بيرون كشيد.
در خصوص رضاشاه ما نمي‌توانيم دستآوردهاي وي را ناديده بگيريم اما بايد توجه داشت كه در آن دوران ايران توسعه اقتصادي نداشت و حاكميت از نوع پليسي و مطلق حكمراني مي‌كرد و آزادي بيان و مطبوعات وجود نداشت.
اگر شما مي‌گوئيد رضاشاه خائن است به اين حرف خود ادامه دهيد چون مدت‌هاست كه اين حرف‌ها را بيان مي‌كنيد.
ما نبايد شخصيت‌هاي تاريخي را به دادگاه بكشيم، چون تاريخ فهم سياست است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/08/10ساعت 12:30  توسط فاطمه ایلاتی   | 

خطر بزرگي تهديمان مي كند

رسانه ي ديني؛ دين رسانه اي

در اين برهه زماني كه دين دغدغه ي بسياري از مردم، مسئولان و حتي

خانواده ها شده، رسانه بزرگ ملي ما چه قدم هايي در اين راستا

گذاشته است؟ آيا با رسانه اي ديني مواجه هستيم يا دين رسانه اي؟

اصلا كداميك از آن ها حقانيت را مطرح مي كنند؟  

آيا نشانه هاي مستقيم، پخش مستقيم ادعيه قراني و مراسم

درست است؟ و يا آنكه برنامه ها به شيوه هاي غير مستقيم بيان شود؟

و اين در حالي است كه در بسياري از كشورها دين از طريق برنامه هاي

جذاب تلويزيوني و حتي سينما به مردم منتقل مي  شود، آن ها با

گذاشتن چندين نشانه از دينشان نه تنها ذهن هم كيشان خود را

به آن سمت مي كشند بلكه از اين طريق ساير اديان را به سمت خود

مي كشانند به شيوه اي كاملا غير مستقيم ولي با تاكتيكي كاملا

حرفه اي و كار شده؛ كه حتي صهيونيسم يهودي هم در اين راستا

فعاليت دو چندان داشته است نمونه هاي آن هم زيادند، از بازيهاي

رايانه اي بگير تا فيلم هاي بزرگ سينمايي كه حتي فكرش را هم

نمي توانيد بكنيد؛ مانند ارباب حلقه ها و هري پاتر و ... .

و اين باعث تاسف است كه ما به عنوان كشوري اسلامي نمي توانيم

در اين راستا حتي براي مردم خود تاثير گذار باشيم چه رسد به اين كه

بتوانيم از طريق رسانه تبليغ دين اسلام انجام دهيم و دين را رسانه اي

كنيم نه رسانه را ديني!

و حتي در بسياري از موارد شاهد دين گريزي توسط رسانه هستيم؛

پخش مراسم عزاداري و مراسم سينه زني قطعا نمي تواند جوابگوي

نيازهاي يك نوجوان 16-15 ساله باشد بلكه كشاندن او به اين مراسم

و ترغيب وي براي پرسيدن و جويا شدن از مسائل ديني مي تواندمهم تر

و تاثير گذار تر باشد. اگر نوجوان و جوان پرسيد:  موسيقي اي كه از

رسانه در حال پخش است حرام نيست و مجاز شمرده مي شود

پس چرا آلات موسيقي و نوازنده هاي آن نشان داده نمي شود و

فقط به طور مثال سر نوازنده آن پيدا است چه پاسخي بايد به او داد؟

آيا اين دين است يا آن ديني است كه آنها درستش كرده اند؟

اينها يك مثال در قبال هزاران مثالي است كه افراد را در مسائل ديني

دچار تناقض و دين گريزي مي كند.

و اين كه راهكار كجاست؟ و چه كسي براي اين موضوع مي انديشد.

آيا برنامه سازي مشكل اسيا سياست گذاران در اين راستا

نمي انديشن؟

بايد به جاي دنبال مقصر بودن به دنبال راه چاره اي باشيم

چون خطر بزرگي تهديمان مي كند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/20ساعت 22:35  توسط فاطمه ایلاتی   | 

آری اگر بود، معنویت و نان را با آزادی می خواست

سالروز شهادت دکتر علی شریعتی تسلیت باد

سخن شریعتی:

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

سخن من:

بعضی ها می شوند دریا،بعضی ها می شوند کوزه های آبی که از دریا برایمان آب می آورند کوز های رنگین ، به رنگ شعر و موسیقی و فیلم و عکس و مجسمه و نوشته و…
بعضی هامی شوند چشمه وبعضی ها می شوند کوزه هایی که …
بعضی ها رود و …
بعضی ها باران
و
.
.
و شریعتی از جنس باران های تند و کوبنده ی بیابانی بود ! از جنس دریاهایی که کنار کویر موج می زنند و از جنس چشمه هایی که زمزم می شوند تا برای همیشه از او آب برداریم برای ابد

تو را به بی دینی متهم کردند تو چه بی دین خوبی هستی که مرا با دین و دین مداری آشنا کردی ازتو سپاس گذارم.

قدری تامل و تاسف:

فراسوی انديشه های پویا و نظریه های آزمونی خود، شريعتی روش انديشيدن را می آموزد که نيست مگر انديشیدن در برابر خود و عليه انديشه های متصلب جزمی. پس با برگزيدن اين و آن جمله از گوشه و کنار مجموعه ی آثارش نمی توان جز در بازار شيادی‌های سياسی مدعی شناختن و شناساندن او شد. قدرت‌های (و اقتدارگرايان) پيدا و پنهان با حذف نام و ياد و تصوير و تنديس شریعتی بيشتر به او و به مردم خدمت می کنند تا با "اهلی" و يا "بهداشتی"ساختنش! ازاين‌رو و در همين جا بايد از مسئولانی که از فرط مسئوليت با لغو زنجيره‌ای مجوز مراسم‌های بزرگداشت به اين پاسداشت مسکوت ياری رساندند، تشکر نمود. زیرا اين تصميم با يادآوری دو نکته که شريعتی، همچون مورد ساير بزرگانی چون طالقانی، بازرگان ، سحابی، مصدق و ..، و همه‌ی روشنفکران مردمی ديگر، از آن مردم و مشمول نحوه‌ی برخورد مسئولان با ساير موارد می‌شود؛ و ديگر آن‌که ارشاد حسينی و زينبی او به تعبیر خودش نه محصور ساختمانی در جاده‌ی قديم شميران، نه نام خيابان و پارک و بیمارستان و خانه‌موزه، بل‌که ديريست که به تک تک خانه‌ها انتقال يافته است. دو نکته‌ی نغزی که در گذشته گاه در همهمه‌ی نفرين و آفرين‌ها فراموش می‌شد. پس چه باک! و مگر نه که "دولت" شمع که جز «ديدار يار ديدن» نبود، ديگر بر جریده ی عالم و در دل‌های مردم و نسل‌های جوان و خيل دوستدارانش ثبت و بل تثبیت شده‌است! پس هر کجا که غريو کرامت انسان و آزادی و بهروزی مردم است، یاد و نام و اعتبار شريعتی هم‌آنجاست؛ اين‌را جوانی می‌گفت که در یکی از راهپيمایی‌های پارسال تصوير او را، به یاد سی و دومين سالگرد خاموش او، به تنهایی در ميان انبوه جمعيت حمل می‌کرد و به کسانی که گه‌گاه به او می‌گفتند زمان شريعتی ديگر گذشته، پاسخ می‌داد: «زمان او هنوز فرانرسيده‌است!»

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 6:5  توسط فاطمه ایلاتی   | 

تو پارازيتي يا مدار...

بعضي پدر، مادر ها حكم پارازيت را دارند يعني ي جورايي نقش پارازيت رو براي فرزندانشون ايفا مي كنن پارازيت كه حتما مي دونين چيه همون كه يه مانع، يه مانع براي برقرار نكردن ارتباط بهتر آره داشتم مي گفتم اونا باكاراشون ي جوراي با اين مانع باعث مي شن كه صداي خدا خوب و رسا به گوش بچه هاشون نرسه ي جورايي ارتباط ناقص شكل بگيره ولي در عوض برخي پدر و مادرها حكم مدار رو دارن مدار يكي از همون هزاران وسيله اي كه ارتباط رو برقرار مي كنه  اونا با مدار بودنشون ارتباط راحت تري رو براي فرزندانشون با خدا ايجاد مي كنند تا راحت دريافت كنن و راحت حرفاشون رو بزنن كاش همه ي مردم حكم مدار رو داشتن و در ارتباط برقرار كردن با  يكديگر سهم به سزايي ايفا مي كردن اما الان همه و گاهي بعضي از(اون) همه ها حكم پارازيت رو دارن حتي برخي از... این جورین چون مانع از ارتباط درست و سالم مي شن و نمي ذارن صداي خدا خوب بگوش مردم برسه!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/30ساعت 23:49  توسط فاطمه ایلاتی   |